تبليغاتX
اشکهای آبی - عجله

اشکهای آبی

آنچه دلم مي گويد

عجله

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه علي كوچولو انجام داده ، به مادرشاشتباه پایان راه نیست بگويد وقتی مادرش را ديد به او گفت « مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد « ! علي با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطی كرد مادر آهی کشيد و فرياد زد )) حالا علي كجاست؟ و رفت به اطاق علی.((علی كوچولو  از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود)) وقتی مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال علی از غصه گريه کرد ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد علي روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: )) مادر دوستت دارم(( مادر در حالی که اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد بعد از آن مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 9:18  توسط اشكهاي آبي  |