![]() |
![]() |
|
| آنچه دلم مي گويد |
|
هنگامي كه اندوه من به دنيا امد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
اندوه من مانند هـمه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف
من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيـم و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهربانـي داشت
و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهامان پرواز مي كردند و شب هامان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايـي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود
هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديـم هـمسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند
زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت
هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان مارا با چشمان مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نـجوا
مي كردند . بودند كسانـي كه از ديدن ما غبطه مي خوردند زيرا كه اندوه چيز گرانـمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم ولـي اندوه من مرد چنان كه هـمه چيزهايـي زنده مي ميـرند و من تنها مانده ام كه باخود سخن بگويـم و با خود بينديشم اكنون هرگاه سخن مي گويـم سخنانـم به گوشم سنگين مي آيند هرگاه آواز مي خوانـم هـمسايگانـم براي شنيدن نـمي آيند .
هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نـمي كند. فقط در خواب صداهايـي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند:
ببينيد اين خفته هـمان كسي است كه اندوهش مرده است.
###از كتاب پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران ###
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/11/26ساعت 7:17 توسط اشكهاي آبي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن می ترسیدم من از بازی هفت سنگ می ترسم ،می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری سنگی مرا در بر گیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر رفتنی دوباره باز می گردیم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسافر شب تكيه گاه دلم اي كاش دلتنگي هاي دل فطرس زمونه بي وفا دفتر خاطرات دلنامه شاهزاده ايراني آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
تنهايي خاطره من حالم خوبه من ناراحتم اعتقادي |
|
RSS
|