تبليغاتX
اشکهای آبی - فقط به خاطر خودم!!!

اشکهای آبی

آنچه دلم مي گويد

فقط به خاطر خودم!!!

هنگامي كه اندوه من به دنيا امد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم اندوه من مانند هـمه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيـم و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهربانـي داشت و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهامان پرواز مي كردند و شب هامان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايـي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديـم هـمسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان مارا با چشمان مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نـجوا مي كردند . بودند كسانـي كه از ديدن ما غبطه مي خوردند زيرا كه اندوه چيز گرانـمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم ولـي اندوه من مرد چنان كه هـمه چيزهايـي زنده مي ميـرند و من تنها مانده ام كه باخود سخن بگويـم و با خود بينديشم اكنون هرگاه سخن مي گويـم سخنانـم به گوشم سنگين مي آيند هرگاه آواز مي خوانـم هـمسايگانـم براي شنيدن نـمي آيند . هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نـمي كند. فقط در خواب صداهايـي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند: ببينيد اين خفته هـمان كسي است كه اندوهش مرده است. ###از كتاب پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران ###
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 7:17  توسط اشكهاي آبي  |