تبليغاتX
اشکهای آبی http://www.freewebtown.com/rouzbehweb/ABfile/Mouse/1.ani
آنچه دلم مي گويد
هيچ كس وسوسه ا ش نكرد ، هيچ كس فريبش نداد ، او خودش سيب را از شاخه چيد وگاز زدو نيم خورده دور انداخت. او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد ، ايستاد. انگار مي خواست چيزي بگويد ، اما هيچ نگفت.خدا دستش را گرفت ومشتي اختيار به او داد وگفت : برو ، زيرا كه اشتباه كردي ، اما اينجا خانه توست هر وقت كه برگردي وفراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست. او رفت وشيطان مبهوت نگاهش مي كرد . شيطان كوچك تر از آن بود كه او را به كاري وادار كند .شيطان موجود بيچاره اي بود كه در كيسه اش جز مشتي گناه چيزي نبود. او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند ، او رفت تا كودكانه اشتباه كند. او به زمين آمد واشتباه كرد ، بارها وبارها اشتباه كرد ، مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بي اجازه باز مي كند ، يا دستش به چيزي مي خورد وآن را مي اندازد.فرشته اي سر به هوا كه گاهي سر مي خورد و مي افتد وبالش مي شكند. اشتباههاي كوچك او مثل لباس نامناسبي بود كه گاهي كسي به تن مي كند ، اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم كه زير پيراهنش بود.ما از هر اشتباه او ، سنگي ساختيم وبه سمتش پرت كرديم ، سنگهاي ما روحش را خط خطي كرد وما نفهميديم.اما يك روز او ، بي آنكه چيزي بگويد ، لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد واشتباههاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دوبال كوچك نارنجي هم دارد ، دو بال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود وپر زد مثل پرنده اي كه به آشيانش برمي گردد.او به بهشت رفت وحالا هر صبح خورشيد كه طلوع مي كند ، صدايش را مي شنويم. زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشتان خدا آواز مي خواند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 7:39  توسط اشكهاي آبي | 
هنگامي كه اندوه من به دنيا امد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم اندوه من مانند هـمه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيـم و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهربانـي داشت و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهامان پرواز مي كردند و شب هامان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايـي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديـم هـمسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان مارا با چشمان مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نـجوا مي كردند . بودند كسانـي كه از ديدن ما غبطه مي خوردند زيرا كه اندوه چيز گرانـمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم ولـي اندوه من مرد چنان كه هـمه چيزهايـي زنده مي ميـرند و من تنها مانده ام كه باخود سخن بگويـم و با خود بينديشم اكنون هرگاه سخن مي گويـم سخنانـم به گوشم سنگين مي آيند هرگاه آواز مي خوانـم هـمسايگانـم براي شنيدن نـمي آيند . هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نـمي كند. فقط در خواب صداهايـي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند: ببينيد اين خفته هـمان كسي است كه اندوهش مرده است. ###از كتاب پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران ###
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 7:17  توسط اشكهاي آبي | 
سپيده در انتظارت نشسته است ##كاش مي شد دلتنگي ها را روي ورق تصوير كرد## ##كاش مي شد تـنهايـي را از قـفس آزاد كرد## هنوز دلتنگ نيامدنت هستم، هنوز هم براي آمدنت قلب كوچكم تند تند مي زند.براي آمدنت با فريادي پر از سكوت خلوت وآرامش سنگيني شب را مي شكنم. ثانيه ها ناباورانه در پي هم مي روند تا به هم برسند.زمان را پشت سر مي گذارند وآنچه مي ماند خاطره اي است كه تمام ثانيه هايش بوي انتظار مي دهد. وقتي همه خود را ميان انبوه واژه هاي بي كسي گم مي كنند من براي نيلوفرهاي آبي ،از عطوفت آبي تو (بخوان قهوه اي)مي گويم واز اين كه آسمان دلم انگار در انتظارت بغض كرده. وقتي شب با تمام يكرنگي اش به ديدار روز هزار رنگ مي آيد وخورشيد براي ديدن روي ماه،در افق جان مي دهد، من از سپيده صبح شعري آبي برايت مي سرايـم . تو در كدام گوشه اين سياره مانده اي؟ وقتي شقايقهاي گوشه حياط اشك هايشان را رو مي كنند ، من براي دل غمگينم از انتظار مي گويـم . از اين كه ثانيه ها چطور در انتظار پروانه شدن در پيله ها جان دادند برايت وتو نيامدي. هنوز باورم نيست كه خاطرات تلخم بـمانند وبر قفس تنهايـي هايـم هيچ نسيمي نوزد. من مطمئن هستم كه تو مي آيي وبراي آمدنت بال بال مي زنم . مي خواهم تو را ببينم. مي خواهم صداي پاهاي تورا بشنوم كه سكوت كوچه هاي تنهايي را مي شكنند،دست هايت را ببينم كه بر سياهي اضطرابـهانور آرامش مي پاشد. من هيچ وقت سياهي را باور ندارم . شب را ، تاريكي را باور ندارم . چون مي دانـم پشت ديوارهاي تاريك وسياه شب ، دريچه اي هست كه آن جا ، سپيده به انتظار آمدنت نشسته است. اين را قاصدك هم به من گفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/12ساعت 8:6  توسط اشكهاي آبي | 
مي خوام داستان كوهنوردي رو براتون بگم كه مي خواست از بلندترين كوه بالا برود.او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنـجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود. شب بلنديهاي كوه را تـمام در بر گرفته و مرد هيچ چيزي را نـمي ديد. هـمه چيز سياه بود. اصلاً ديد نداشت و ابري سياه روي ماه و ستارها را پوشانده بود. هـمانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را درخود مي گرفت. هـمچنان سقوط مي كرد و در آن لـحظات ترس عظيم ، هـمه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش مي آمد. اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوره كمرش مـحكم شد. بدنش ميان آسـمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود، و در اين لـحظه سكون برايش چاره اي نـماند جز آنكه فرياد بكشد (( خدا يا كمكم كن )) ناگهان صداي پرطنيـن كه از آسـمان شنيده مي شد جواب داد: از من چه مي خواهي؟ - اي خدا نجاتم بده. - واقعاً باور داري كه من مي توانـم تورا نـجات دهم ؟ - البته كه باور دارم. - اگر باور داري طنابـي را كه به دور كمرت بسته است پاره كن. - يك لـحظه سكوت ……..... و مرد تصميم گرفت با تـمام نــيرو به طناب بچسبد. گروه نـجات روز بعد مي گويد كه يك كوهنورد يـخزده را مرده پيدا كردن،بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش مـحكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زميـن فاصله داشت. فقط يك متر،يك متر،صد سانت!!! راستي صد سانت چقدره؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/02ساعت 7:55  توسط اشكهاي آبي | 
يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو. او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها. از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند. زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود. نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود. نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو. آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست. نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود، همين‌جاست.سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/04ساعت 9:0  توسط اشكهاي آبي | 
اين داستان رو براتون مي نويسم كه يه خورده فكر كنيد و هميشه ديگران رو مقصر ندونيد،فكر كنيد شايد شما هم مقصر باشيد،حتما اين كار رو بكنيد.############## شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت . زن به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين مي شد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم ! با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر مي داشت ، مرد نيز برمي داشت . وقتي كه فقط يك كلوچه داخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند ، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بـي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين آزرده خاطر شده باشد ؛ به همين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نـمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بـي ادب ،نـمك نشناس و دزد خود او بوده …
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 20:40  توسط اشكهاي آبي | 
بخونيد،فكر كنيد،نظر بديد!شايد واسه شما نوشته باشم،گفتم شايد،بهتون برنخوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!! 1)دو تا گنجشك دنبال هم افتادن تو آسـمون ! #يه تريلي توي جاده ميادش زوزه كشون ! 2)دو تا گنجشك دو تا عاشق ، بـي خيال و مست و شاد ! #يه تريلي با شتابٌ و سرعت خيلي زياد ! 3)دو تا گنجشك يه تريلي ! #يكي مـجنون ، يكي ليلي 4)دو تا گنجشكاي عاشق تو بيابون مي پرن ! #اونا از دام سياه سرنوشت بـي خبرن ! 5)شوفر پيـر تريلي پا گذاشته روي گاز ! #خيلي خسته س از بيابونٌ ،يه جاده دراز! 6)دو تا گنجشك يه تريلي ! #مث مـجنون ، مث ليلي! 7)دو تا گنجشك ، كه تناشون داغه از تب علاقه ! #يه تريلي كه با چرخاش، ضجه يه اتفاقه ! 8)دو تا گنجشك كه پراشون پر شده، توي بيابون ! #يه تريلي،كه روي شيشه ش باقي مونده ردي از يه قطره خون 9)دو تا گنجشك .... يه تريلي ! #نه يه مـجنون ! نه يه ليلي ! يه تريلي ! يه تريلي ! يه تريلي....
+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/28ساعت 11:19  توسط اشكهاي آبي | 
براي تو ... خواننده دوست داشتني «اشكهاي آبي» ... گاهي وقتها آدم برخلاف ميل باطنيش و علاقه قلبيش، كاري ميكنه و چيزي ميگه كه به همون اندازه كه براي گفتنش دليل و توجيه داره، براي نگفتن هم ميتونه بهانه داشته باشه!! گاهي وقتها آدم كاري ميكنه و چيزي ميگه كه نبايد بگه، و گاهي وقتها هم كاري نميكنه و چيزي نميگه كه بايد بگه!! اما كاش با همه اين بايدها و نبايدها، هميشه، همه چيز، همونجور كه ما دوست داشتيم پيش مي‌رفت! #كاش كمي «خودخواه» بودم، بي خيال ديگران! #كاش ميتونستم بگم براي چي مجبورم «خودخواه» باشم! #كاش مجبور نبودم «خودخواه» باشم! #كاش «آدم آهني» بودم، بي روح و بي احساس! #كاش مجبور نبودم «آدم آهني» باشم! #كاش «سنگ» بودم، سخت و نشكستني! #كاش ميتونستم بگم براي چي مجبورم «سنگ» باشم! #كاش مجبور نبودم «سنگ» باشم! تا اطلاع ثانوي خداحافظ ... اين روزها گويي «سلام» هم قيد مرا زده و در آغوش «والسلام» و «خداحافظ» تنهايم گذاشته! بيخود نيست كه روزي در جايي نوشتم: «خداحافظي غم بارترين مرثيه زندگي است كه از ترسش دوست ندارم به كسي سلام كنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 9:13  توسط اشكهاي آبي | 
آدم عاشق وقتي مي خواد،نفس بكشه،احساس مي كنه داره يه بار سنگين رو جابـجا مي كنه،آخه نفساي آدم عاشق اصلا معلوم نيست،هر نفسش بسته به اون تويـي است كه زندگي اش رو تصاحب كرده ، هر نفسش بستگي به نگاه اون داره،واي اگر يه روزي اون نگاه قطع بشه،اون وقته كه نفساي عاشق براي هـميشه بند بياد . . . راستي هـمه عاشقا وقت بارون چشماشون رو مي بندن ودعا مي كنن كه اون ( تو ) براي يك بار هم كه شده راست بگه، يك دفعه توي نگاهش صداقت وپاكي موج بزنه،حتـي براي چند لـحظه اونـهم،خريت شيـرين عاشقي رو حس كنه. شايد يه روز،اين آرزوي مـحال برآورده بشه . يه روز تو هم بيا با هم چشمامون رو ببنديـم ويك مسافت طولانـي رو با چشمهاي بسته راه بريـم ، اون وقته كه مي تونـي بفهمي آدم عاشق چه طوري مي شه . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 8:47  توسط اشكهاي آبي | 
قالي خانه ما سوراخ است.مادرم مي گويد:قالـي بـي سوراخ ، قالـي نيست خواهرم نق مي زند:چرا تلوزيون ما كانال 3نداره؟ پدرم مي گويد:اگر كانال 3داشت،آن وقت حالا بـي آرزو بودي. برادرم كه دوماهي هست بـي عينك درس مي خواند مي گويد:دسته عينكم شكسته مادرم مي گويد:بگو لنـز زده اي،چه كسي مي فهمد؟ داداشم با زخم زبان به من مي گويد:هي عباس تو هم حرفـي بزن تا جوابـي بگيـري وارضا شوي! من مي گويـم:حق گرفتنـي نيست،حق گفتنـي هم نيست،حق حق است. به دنبال گرفتـن آن نباشيم ، حق دادنـي است پس بياييد به يكديگر حق بدهيم .
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 20:47  توسط اشكهاي آبي | 
مي خواهم بميرم. مي خواهم يك ميليارد بار بـميـرم ودر جهانـي برخيزم كه هـمسايگان يكديگر را بشناسند ومردم هـمه رنگها را دوست بدارند.مي خواهم در جهانـي برخيزم كه عشق به قيمت لبخند باشد. مردان نـميـرند و زنان نگريند. وهـمه كودكان پدران خود را بشناسند. دالت باغي باشد كه مردم در آن سيبهاي يـكسان بـخورند ويكسان زندگي كنند ويكسان بـميـرند. مي خواهم در جهانـي برخيزم كه هيچ انسانـي بيش از يك بار نـميرد.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 9:29  توسط اشكهاي آبي | 
آن روزها يك ، دو ، پنج ، چهار و هپت هـمه اعداد هـميـن ها بودند وبه هـميـن ترتيب مادرم مي پرسيد: ((مرا چند تا دوست داري؟)) درحالـي كه تـمام انگشتان هر دو دست را باز مي كردم فرياد مي زدم: (( هپت تا)) ومادر با خنده اي مرا بغل مي كرد ومي بوسيد. وهپت تـمام دوست داشتـن من بود. حالا حتما خواهم گفت : ((بـي نـهايت)) ولـي بـي نـهايت تـمام دوست داشتـن من نيست . . .
+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/29ساعت 23:28  توسط اشكهاي آبي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن می ترسیدم من از بازی هفت سنگ می ترسم ،می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری سنگی مرا در بر گیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر رفتنی دوباره باز می گردیم.

پیوندهای روزانه
مسافر شب
تكيه گاه دلم
اي كاش
دلتنگي هاي دل
فطرس
زمونه بي وفا
دفتر خاطرات
دلنامه
شاهزاده ايراني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
تنهايي
خاطره
من حالم خوبه
من ناراحتم
اعتقادي
پیوندها
محدثه
شاعر مرده
گرگ بارون ديده
رهگذر تنها
دلكده من
منهتن
سوگند
نسيم
كاشكي
مريم
احسان
فراموش شده
شكلات تلخ
عشق
دو كلمه حرف حساب
دختر پاستوريزه
هستی
آزاده
غمگين ترين نگاه
اكسيژن
خزان آرزوها
فاطيما
سايه





تعداد بازدیدکنندگان

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Daily Tip: