بعد از اين خوب وبدش به پاي خدمان
انتخابي است كه كرديم براي خودمان
اين وآن مهم نيست چه فكري بكنند
غم نداريم بزرگ است خداي خودمان
بگذار،همه با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آيينه هستيم براي خودمان
ما دو روديم كه حالا سر دريا داريم
دومسافر درآب وهواي خودمان
احتياجي به در ودشت نداريم اگر
روبه هم باز شود پنجره هاي دلمان
درداگر هست براي دل هم مي گوييم
در وجودخودمان هست دواي خودمان
دوست داريم كه نفهمند،بيا بعد از اين
خودمان شعر بخوانيم براي خودمان
+ نوشته شده در شنبه
1385/05/28ساعت 9:5  توسط اشكهاي آبي
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/02/07ساعت 9:18  توسط اشكهاي آبي
|
اگه دوست دارين يه مطلب جالب،حزن انگيز،رمانتيك،خنده دار،عاشقونه،گريه آور بخونين بايدتا پنجشنبه تحمل كنيد.
چيزهايي واسه گفتن دارم((نمي گم كه همه اونها درسته ))
چيزهايي رو مي خوام بگم كه شايد از من انتظارشو نداشته باشيد اما اينها تودلم خيلي سنگيني مي كنه
پس منتظر باشيد مخصوصا شما:
#آقا محمد#خانم فطرس((گفتم خانم كه فكر نكنيد شما رو نمي شناسم))#منو حتما مي شناسي#رهگذر تنها#آقا سجاد#آقا محسن#فائزه وسارا ....
((كسان ديگه اي هم بودند كه گفتمشايد دوست نداشته باشند اسمشون رو ببرم))
راستي هرجا ديديد كه اشتباه نوشتم،يا بهتر بود جور ديگه اي بنويسم حتما خبر بديد
متشكرم
قالب وبلاگ هم تا اطلاع ثانوي تغيير خواهد كرد
علت را جويا نشويد چون جوابي نخواهيد گرفت((چون اصلا جوابي ندارم كه بدم))
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/08/23ساعت 13:32  توسط اشكهاي آبي
|
هيشه دوري از دوستان سخته.اما اين بار براي من بيشتر سخت بود.
هر روز وهر شب به ياد تك تك دوستان وعزيزاني بودم كه فكر مي كردم بدون اونها زندگي خيلي بي معني خواهدبود.
#يه روز وقتي مي خواستيم ميوه بخوريم،چشممان به مارك روي اون افتاد و ما به ياد تو افتاديم ،سجاد آقا
#يه روز جلوي يه سانوديچ فروشي رد مي شديم،چشممان افتاد به ماكاروني روي پيشخوان مغازه،ياد تو افتاديم محمد آقا
#يه روز واسه نهار خورشت بادمجان داشتيم،اون وقت بودكه به ياد تو افتاديم محسن آقا
#يه روز توي خيابون يه ماشين پرايد 141ديديم ياد تو افتاديم ،مهدي آقا
#وقتي خواستيم پست وزارت ارشاد رو تقسيم كنيم ياد تو افتاديم ،احمد آقا
#يه روز يه مجله به دستمان رسيد كه چند تا عكس هنري ومعماري داشت ياد تو افتاديم،الهام خانم
#يه روز هم وقتي پيش آمد كرد كه درباره رفتن به دانمارك صحبت كنيم ياد تو افتاديم ،حسين آقا
#يه روز،نه بهتر بگم همه روزها به ياد شما بوديم
#هر روز واستون sms زديم،هر روز واستون زنگ زديم
#هر وقت صدايي از موبايلم در مي يامد بچه ها مي ريختند رو سرم كه بگم كي بود وچي نوشته؟
#هر روز روزي 3 يا4بار بچه ها واسه دوري از شما ها گريه مي كردند
#هر روز انگار قرني مي گذشت
#هر روز واستون دعا كرديم ونماز خونديم،نمي دونم چقدر قبول بود اما ما اين كارو كرديم
#يه روز كه رفته بوديم امامزاده صالح واستون زنگ زديم و با تك تك تون صحبت كرديم وخواستيم كه هر آرزويي دارين تو دلتون بگين كه ما نايب زياره شما باشيم
#هر وقت كه sms مي زديد روحمون تازه مي شد،يه نيروي تازه مي گرفتيم
#حالا كه برگشتيم مثل قبل نيستيد ويا شايدم ما اين برداشت وداريم وكمي (به قول مهدي) حساس شديم
اما حيف كه خيلي زود گذشت،دوست دارم هنوز دلتنگ شما باشم،مه اينكه ازتون دور باشم نه
دوست دارم همانطور كه ما دلتنگ شما بوديم،شما هم دلتنگ مابوديد
### امضا
### يه خواهر ويه برادر
+ نوشته شده در شنبه
1384/08/21ساعت 10:27  توسط اشكهاي آبي
|
سلام به تك تك دوستاني كه به من هم سري مي زنند.
دوستان عزيز امشب مي خوام برم مسافرت(تهران)البته تنها نيستم دوتا از خواهرانم ودوتا از بهترين دوستانم هم با من هستند.
پنجشنبه صبح بر مي گردم.دلم واسه همه تون تنگ مي شه،مخصوصا رهگذر تنها،محمد،محسن،سجاد،فائزه،سارا،
(همه رو كه گفتم)و ...
به زودي جبران مي كنم،حتما
+ نوشته شده در شنبه
1384/08/14ساعت 8:48  توسط اشكهاي آبي
|
الان دقيقا 38ساعته كه من باهاش قهرم.انگار كه 38قرن گذشته.خيلي خيلي سخته
من هـمونيم كه بودم،تو داري عوض مي شي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باز هم بادهاي پاييزي شروع به وزيدن كرد.اما اين بار باخشم وغضب بيشتر،برگها را با خود مي برد،اما در بردن بعضي از برگها ترديد داشت.
با اين حال گاه با سرعت آنـها را به جلو مي برد وگاه هـمه ازحركت باز مي ايستند وسنگفرش زردي،زميـن را فرا مي گرفت.
نـمي دانـم چرا فقط آن دوبرگ در رفتـن ترديد داشتند؟
من هم هر از چند گاه قدمهايـم را تند تر مي كردم ولـي نـمي توانستم قدم به قدم با آن هـمراه شوم.
سرما وسكوت عجيبـي هـمه جا را فرا گرفته بود.هريك از برگها به سـمتـي منحرف مي شدند،بدون آنكه مـقصدشان را بدانند.
ايكاش من هم بدون هيچ ترس قدمهايـم را با آنـها هـمگام مي كردم.شايد اينطور طولاني بودن راه را كمتر احساس مي كردم.
به هر حال قدمهايـم را آهسته تر برداشتم ودر ترديد بودم تا اينكه وزش باد مرا به خود آورد.
چقدر انتخاب راهي كه نـمي دانـي عاقبت به كجا ختم مي شود،مشكل است واز هـمه سخت تر در مسيـر اين راه قرار گرفتن وبر سر دو راهي ماندن.
اما هـميشه بايد منتظر روزنه اي بود . . . روزنه اي كه سالـهاست براي نورانـي شدنش انتظار مي كشم واين جاست كه مصداق اين جـمله ((حقيقت تلخ است،نه به تلخي انتظار )) پي مي برم.
آيا پلي براي عبور من از اين انتظار ساخته خواهد شد؟
باد تند تر وزيد . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/28ساعت 9:22  توسط اشكهاي آبي
|
با سلام خدمت دوستان عزيزي كه به اين وبلاگ هم سري زدند.
نـمي دانـم براي چه دست به ايـجاد اين وبلاگ زدم.اما حالا كه اين كار را كرده ام دوست دارم يك چيز متفاوت باشه.
از شـما هم درخواست مي كنم تنهايـم نگذاريد تا بتوانـم آنچه را دردل دارم به روي صفحه بياورم ونظريات دوستانم را نيز ببينم .
تامدتي پيش احساس تنهايي بد جوري عذابـم مي داد اما حالا چهارتاخواهر جديد دارم وهفت تا برادر خوب.
((قضيه اين برادر وخواهر ها را به زودي برايتان تعريف مي كنم ))
تنهايي بد دردي است،اما حالا من تنها نيستم ،من حالا 12نفرم و12نفري كه همگي من هستند.
شايد اصلي ترين دليل ايجاد اين وبلاگ همين خواهر وبرادرها باشند.تمامي مطالب درون اين صفحات را به كساني تقديم مي كنم
كه با من در تـمام كورانـهايـم جاري شدند،با من در تـمام بارش هايـم باريدند ، با من خنديدند و با من گريستند آنـجا كه بايد.
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/07/24ساعت 12:42  توسط اشكهاي آبي
|