تبليغاتX
اشکهای آبی

اشکهای آبی

آنچه دلم مي گويد

ايكاش

سوار بر تاكسي و همسفر راهي كوتاه باچهارمسافر.........

ترافيك،ترافيك ،ترافيك ترانه ها يكي پس از ديگري بگوش مي رسيدن.....اونم از لطف ترافيك .....

سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين............ اصلا يادت نمي ياد..................................

پسر جواني سر شو تكيه به پنجره داده بود واشك آرام آرام از گوشه چشمانش سرازير مي شد

دوباره دل هواي با تو بودن كرده،نگو اين دل دوري عشق تو رو باور كرده دل من خسته از اين دست به دعا هابردن...................

صداي هق هق پسر بلند شداما بيشتر شبيه بغض خفه شده مي موند کاش كاش................

اين صداي پسر بود كه غرق ايكاش ها شده بود

 ميميرم برات نمي دونستي ميميرم بي تو بي چشات..........

جالب اينه يه يهو وسط اين ترانه هاي غمگين آهنگ شادي پخش داشت ميشد که رو به دوستم كردم: نه به اين آهنگ ها ونه به اين ،كه يهو راننده ترانه رو به جلو برد روبه پسر كردم وگفتم : آقا طوري شده...... همينطور اشك هابرصورت پسر مي غلتيدن گفت چه خوب مي شد آدم دچار فراموشي مي شد اونوقت تمام خاطرات بدش از يادش مي رفت دوباره زندگي جديد...با افكار جديد....... نگاه حزن آلودي بهش كردم

وقتي رفتي باز هوا بد شد روزگارازبدي بدتر شد انگار ترانه هاهمه دست به دست هم داده بودن

 پسر خاطراتش رو بياد بيار ترانه نفرين محسن يگانه بگوش مي رسيد  دل من که خشک شد از بس که تو یادت رفت برش داری

 

اهاي رفيق نيمه راه آي كه تو تنهايي ميري فقط يك نفرين مي كنم الهي تو اوج غربت بميري

پسر گفت يعني ميشه يك روز دارويي به نام فراموشي كشف بشه سرمو آروم پايين آوردم....

حرفي نمي تونستم بزنم صداي پسر ومي شنيدم آقاي راننده همين كنار ها پياده مي شم من كماكان در فكر داروي فراموشي يعني واقعا ميشه يك روز...............

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 8:9  توسط اشكهاي آبي  | 

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد. بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان . من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام. تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود. ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است. چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند. هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ، اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم. تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند . نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان … لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟ يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟ يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم . آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد. مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي. با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما … بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند. من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 8:18  توسط اشكهاي آبي  | 

به من نگاه كن

اين مطلب رو فقط براي تو مي نويسم،تويـي كه ميدانـم آن را خواهي خواند،كاش كه مرا مي ديدي،كاش تو هم مرا مي خواندي ، با تو هستم ، تويـي كه براي من فقط منـي، من. ونه شايد بهتر باشه بگم منـي كه توام. منتظرت مي مانـم،حرفهايم را با تو گفته ام،تو هم حرفهايت را گفته اي،من كامل ،اما تو … به من نگاه كن،به من كه سبز بوده ام،به من كه زرد مي شوم،به من كه گرم بوده ام،به من كه سرد مي شوم. به من نگاه كن،به من كه از فشار غم،شكسته ام،خـميده ام. به من كه اشك مي رود ز ناودان ديده ام.به من كه تار بوده ام ، به من كه پود مي شوم. به من كه بود بوده ام،به من كه نيست مي شوم.به من نگاه كن به من،كه بي وجود تو خـموش وبـي ترانه ام. به من كه بي بهار تو درخت بي جوانه ام. به من نگاه كن به من،به من كه با تو بوده ام ، به من كه بي تو مانده ام،به من كه بي تو مانده ام،به من كه بي تو مانده ام…
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/17ساعت 8:30  توسط اشكهاي آبي  | 

مي داني؟

من از فرياد يك پروانه مي گويم من از تنهايي پائيز،من از سنگيني برگي براي تك درختي خشك،من ازآوار مي گويم مي دانـي؟ تـمام حروف من از توست. نقطه اش ، خم عينش ، گودي سينش ، استقامتش هنگام قناعت ، غرورش وقتي كه به آخر مي رسد. مي دانـي؟ تـمام نگاه من از توست ، در پي توست ، لابلاي اين مردم ودوستان ، بيـن خيابانـهاي خسته شهر، پشت مربع بسته پنجره چشمها ، دنبال تو مي گردد. مي دانـي ؟تـمام شعر من از توست ، درباره توست وبراي توست. مي دانـي؟تو آخرين باش ، اگر چه اولين نبوده اي . تو آخرين مباش ، آنـجا كه خودت اوليـن شدي.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/09ساعت 8:22  توسط اشكهاي آبي  | 

خسته شدم...

ديگه از خوندن اين ترانه ها خسته شدم از صداي واژه هاي بـي صدا خسته شدم بس كه باروني نشد چشمهاي خشك آسـمون ازنـگاه سـرد وسـنگي هوا خسته شدم نـمي شه باهم يكي شيم،بيـن ما فاصله هاست از حضور من،ازاحساس شـما خسته شدم پرزدم تا دل شب،تا برسم به كهكـشون نشداز چنگ زميـن بشم رها خسته شدم قصه تكراري شده،آدمكا زندونيـن از حصـار مبـهم ثـانيه ها خسته شدم حتي قلب سرد شب خستگيامو گريه كرد نرسيد صدام به آدمـا خـستـه شـدم ((تا شقايق هست زندگي بايد كرد))
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21ساعت 12:53  توسط اشكهاي آبي  | 

كاشكي اين ديوار خراب شه

       كاشكي اين ديوار خراب شه

وقتي شب با آن سايه سياه سركشش در دل تنهايـم جا مي گيـرد،وقتي ميان اين هـمه خورشيد تنها شب را ازآن خود مي بينم،وقتي كسي را ندارم تا لالايي اندوه بار دلم را براي خواب خوش خيالش بـخوانم،وقتي كسي به صداي حزن آلود شبهاي انتظارم پاسخ نـمي دهد،وقتي درآسـمان تو،ستاره اي ندارم،وقتي تو نيستي تا سر دركنار من به ترانه هاي بـهاري دلـم گوش دهي،وقتي گيسوان مشكي ات را براي رقص انگشتانم ندارم ،وقتي از چشمان پر خنده ات خبري نيست،وقتي خنده هاي پر مهرت با من نيست،وقتي آفتاب رويت در شبهاي تنهاييم بي فروغ است،وقتي من مي مانـم وياد تو ودل پاره پاره ام،وقتـي تنها ترينم،وقتـي تورا ندارم،آنگاه در رويا ها قصري از شعر وترانه مي سازم.
سفره اي از غزل به وسعت تنهايي دلـم مي گسترانـم وتو را در بلندي آن با صد عشوه عاشقانه مي نشانـم وچون كودكان شروع به رقص و آواز مي كنم وچشمان پر از ناز تـو را بـا دل پر از نيازم پيوند مي دهم وتا آسـمانـهاي خيال وپروانه ها را به رقص مقابل ديدگانت وا مي دارم وتو را مي خوانـم در غزلـهايـم وبا تـمام فريادهاي دلـم برايت زمزمه مي كنم:
براي تو زاده شده ام،براي تو زندگي مي كنم،براي تو مي خوابـم وبيدار مي شوم،براي تو مي نويسم تا بـخواني وباز مي نويسم براي تو.
براي تو مي مانـم تا وقتـي كه بـمانـي،براي من بـمان تا من نيز بـمانـم،براي توبايد بـميـرم وبراي تو مي ميـرم،فقط براي تو …

                        ((تا شقايق هست زندگي بايد كرد
))
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21ساعت 12:39  توسط اشكهاي آبي  |