تبليغاتX
اشکهای آبی http://www.freewebtown.com/rouzbehweb/ABfile/Mouse/1.ani
آنچه دلم مي گويد
هنگامي كه اندوه من به دنيا امد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم اندوه من مانند هـمه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيـم و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهربانـي داشت و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهامان پرواز مي كردند و شب هامان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايـي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديـم هـمسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان مارا با چشمان مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نـجوا مي كردند . بودند كسانـي كه از ديدن ما غبطه مي خوردند زيرا كه اندوه چيز گرانـمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم ولـي اندوه من مرد چنان كه هـمه چيزهايـي زنده مي ميـرند و من تنها مانده ام كه باخود سخن بگويـم و با خود بينديشم اكنون هرگاه سخن مي گويـم سخنانـم به گوشم سنگين مي آيند هرگاه آواز مي خوانـم هـمسايگانـم براي شنيدن نـمي آيند . هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نـمي كند. فقط در خواب صداهايـي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند: ببينيد اين خفته هـمان كسي است كه اندوهش مرده است. ###از كتاب پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران ###
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 7:17  توسط اشكهاي آبي | 
سپيده در انتظارت نشسته است ##كاش مي شد دلتنگي ها را روي ورق تصوير كرد## ##كاش مي شد تـنهايـي را از قـفس آزاد كرد## هنوز دلتنگ نيامدنت هستم، هنوز هم براي آمدنت قلب كوچكم تند تند مي زند.براي آمدنت با فريادي پر از سكوت خلوت وآرامش سنگيني شب را مي شكنم. ثانيه ها ناباورانه در پي هم مي روند تا به هم برسند.زمان را پشت سر مي گذارند وآنچه مي ماند خاطره اي است كه تمام ثانيه هايش بوي انتظار مي دهد. وقتي همه خود را ميان انبوه واژه هاي بي كسي گم مي كنند من براي نيلوفرهاي آبي ،از عطوفت آبي تو (بخوان قهوه اي)مي گويم واز اين كه آسمان دلم انگار در انتظارت بغض كرده. وقتي شب با تمام يكرنگي اش به ديدار روز هزار رنگ مي آيد وخورشيد براي ديدن روي ماه،در افق جان مي دهد، من از سپيده صبح شعري آبي برايت مي سرايـم . تو در كدام گوشه اين سياره مانده اي؟ وقتي شقايقهاي گوشه حياط اشك هايشان را رو مي كنند ، من براي دل غمگينم از انتظار مي گويـم . از اين كه ثانيه ها چطور در انتظار پروانه شدن در پيله ها جان دادند برايت وتو نيامدي. هنوز باورم نيست كه خاطرات تلخم بـمانند وبر قفس تنهايـي هايـم هيچ نسيمي نوزد. من مطمئن هستم كه تو مي آيي وبراي آمدنت بال بال مي زنم . مي خواهم تو را ببينم. مي خواهم صداي پاهاي تورا بشنوم كه سكوت كوچه هاي تنهايي را مي شكنند،دست هايت را ببينم كه بر سياهي اضطرابـهانور آرامش مي پاشد. من هيچ وقت سياهي را باور ندارم . شب را ، تاريكي را باور ندارم . چون مي دانـم پشت ديوارهاي تاريك وسياه شب ، دريچه اي هست كه آن جا ، سپيده به انتظار آمدنت نشسته است. اين را قاصدك هم به من گفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/12ساعت 8:6  توسط اشكهاي آبي | 
مي خوام داستان كوهنوردي رو براتون بگم كه مي خواست از بلندترين كوه بالا برود.او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنـجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود. شب بلنديهاي كوه را تـمام در بر گرفته و مرد هيچ چيزي را نـمي ديد. هـمه چيز سياه بود. اصلاً ديد نداشت و ابري سياه روي ماه و ستارها را پوشانده بود. هـمانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را درخود مي گرفت. هـمچنان سقوط مي كرد و در آن لـحظات ترس عظيم ، هـمه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش مي آمد. اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوره كمرش مـحكم شد. بدنش ميان آسـمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود، و در اين لـحظه سكون برايش چاره اي نـماند جز آنكه فرياد بكشد (( خدا يا كمكم كن )) ناگهان صداي پرطنيـن كه از آسـمان شنيده مي شد جواب داد: از من چه مي خواهي؟ - اي خدا نجاتم بده. - واقعاً باور داري كه من مي توانـم تورا نـجات دهم ؟ - البته كه باور دارم. - اگر باور داري طنابـي را كه به دور كمرت بسته است پاره كن. - يك لـحظه سكوت ……..... و مرد تصميم گرفت با تـمام نــيرو به طناب بچسبد. گروه نـجات روز بعد مي گويد كه يك كوهنورد يـخزده را مرده پيدا كردن،بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش مـحكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زميـن فاصله داشت. فقط يك متر،يك متر،صد سانت!!! راستي صد سانت چقدره؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/02ساعت 7:55  توسط اشكهاي آبي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن می ترسیدم من از بازی هفت سنگ می ترسم ،می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری سنگی مرا در بر گیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر رفتنی دوباره باز می گردیم.

پیوندهای روزانه
مسافر شب
تكيه گاه دلم
اي كاش
دلتنگي هاي دل
فطرس
زمونه بي وفا
دفتر خاطرات
دلنامه
شاهزاده ايراني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
تنهايي
خاطره
من حالم خوبه
من ناراحتم
اعتقادي
پیوندها
محدثه
شاعر مرده
گرگ بارون ديده
رهگذر تنها
دلكده من
منهتن
سوگند
نسيم
كاشكي
مريم
احسان
فراموش شده
شكلات تلخ
عشق
دو كلمه حرف حساب
دختر پاستوريزه
هستی
آزاده
غمگين ترين نگاه
اكسيژن
خزان آرزوها
فاطيما
سايه





تعداد بازدیدکنندگان

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Daily Tip: