تبليغاتX
اشکهای آبی http://www.freewebtown.com/rouzbehweb/ABfile/Mouse/1.ani
آنچه دلم مي گويد
((اين مطلب رو به سفارش يكي از دوستان نوشتم،خودم هيج منظوري نداشتم)) #رفتـي دلـم شكستـي ، اين دل شكسته بـهتر ## پوسيـده رشتـه عـشق ، از هم گسسته بـهتر #مـن انـتقام دل را هـرگز نـمي گيـرم از تو ## اين رفته راه نـاحـق ، در خـون نشسته بـهتر #در بزم بـاده نوشـان اي غـافـل از دل مـن ##بـستي دو چشم وگفتـم ، ميـخانه بسته بـهتر #چون شـقايـقهاي خونيـن ريزد سرشكم امشب ## بر گور عشـق ديرين ، گل دسـته دسـته بـهتر #آييـنه اي اسـت گويا ايـن چـهـره غـمين ## تـا راز دل نـدانـي ، در هـم شكسته بـهتـر #فـرسـوده بنـد الفـت ، با صـد گره نيـرزد ##پيمان سست وبـي جـا ، اين گل ، نبـسته بـهتر #گر يادگار بايـد از عشـق خـانـه سـوزي … ## داغـي هـما به سيـنه ، جـانـي كه خسته بـهتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 10:26  توسط اشكهاي آبي | 
يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو. او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها. از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند. زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود. نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود. نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو. آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست. نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود، همين‌جاست.سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/04ساعت 9:0  توسط اشكهاي آبي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن می ترسیدم من از بازی هفت سنگ می ترسم ،می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری سنگی مرا در بر گیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر رفتنی دوباره باز می گردیم.

پیوندهای روزانه
مسافر شب
تكيه گاه دلم
اي كاش
دلتنگي هاي دل
فطرس
زمونه بي وفا
دفتر خاطرات
دلنامه
شاهزاده ايراني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
تنهايي
خاطره
من حالم خوبه
من ناراحتم
اعتقادي
پیوندها
محدثه
شاعر مرده
گرگ بارون ديده
رهگذر تنها
دلكده من
منهتن
سوگند
نسيم
كاشكي
مريم
احسان
فراموش شده
شكلات تلخ
عشق
دو كلمه حرف حساب
دختر پاستوريزه
هستی
آزاده
غمگين ترين نگاه
اكسيژن
خزان آرزوها
فاطيما
سايه





تعداد بازدیدکنندگان

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Daily Tip: