تبليغاتX
اشکهای آبی http://www.freewebtown.com/rouzbehweb/ABfile/Mouse/1.ani
آنچه دلم مي گويد
مي خواهم بميرم. مي خواهم يك ميليارد بار بـميـرم ودر جهانـي برخيزم كه هـمسايگان يكديگر را بشناسند ومردم هـمه رنگها را دوست بدارند.مي خواهم در جهانـي برخيزم كه عشق به قيمت لبخند باشد. مردان نـميـرند و زنان نگريند. وهـمه كودكان پدران خود را بشناسند. دالت باغي باشد كه مردم در آن سيبهاي يـكسان بـخورند ويكسان زندگي كنند ويكسان بـميـرند. مي خواهم در جهانـي برخيزم كه هيچ انسانـي بيش از يك بار نـميرد.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 9:29  توسط اشكهاي آبي | 
آن روزها يك ، دو ، پنج ، چهار و هپت هـمه اعداد هـميـن ها بودند وبه هـميـن ترتيب مادرم مي پرسيد: ((مرا چند تا دوست داري؟)) درحالـي كه تـمام انگشتان هر دو دست را باز مي كردم فرياد مي زدم: (( هپت تا)) ومادر با خنده اي مرا بغل مي كرد ومي بوسيد. وهپت تـمام دوست داشتـن من بود. حالا حتما خواهم گفت : ((بـي نـهايت)) ولـي بـي نـهايت تـمام دوست داشتـن من نيست . . .
+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/29ساعت 23:28  توسط اشكهاي آبي | 
الان دقيقا 38ساعته كه من باهاش قهرم.انگار كه 38قرن گذشته.خيلي خيلي سخته من هـمونيم كه بودم،تو داري عوض مي شي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باز هم بادهاي پاييزي شروع به وزيدن كرد.اما اين بار باخشم وغضب بيشتر،برگها را با خود مي برد،اما در بردن بعضي از برگها ترديد داشت. با اين حال گاه با سرعت آنـها را به جلو مي برد وگاه هـمه ازحركت باز مي ايستند وسنگفرش زردي،زميـن را فرا مي گرفت. نـمي دانـم چرا فقط آن دوبرگ در رفتـن ترديد داشتند؟ من هم هر از چند گاه قدمهايـم را تند تر مي كردم ولـي نـمي توانستم قدم به قدم با آن هـمراه شوم. سرما وسكوت عجيبـي هـمه جا را فرا گرفته بود.هريك از برگها به سـمتـي منحرف مي شدند،بدون آنكه مـقصدشان را بدانند. ايكاش من هم بدون هيچ ترس قدمهايـم را با آنـها هـمگام مي كردم.شايد اينطور طولاني بودن راه را كمتر احساس مي كردم. به هر حال قدمهايـم را آهسته تر برداشتم ودر ترديد بودم تا اينكه وزش باد مرا به خود آورد. چقدر انتخاب راهي كه نـمي دانـي عاقبت به كجا ختم مي شود،مشكل است واز هـمه سخت تر در مسيـر اين راه قرار گرفتن وبر سر دو راهي ماندن. اما هـميشه بايد منتظر روزنه اي بود . . . روزنه اي كه سالـهاست براي نورانـي شدنش انتظار مي كشم واين جاست كه مصداق اين جـمله ((حقيقت تلخ است،نه به تلخي انتظار )) پي مي برم. آيا پلي براي عبور من از اين انتظار ساخته خواهد شد؟ باد تند تر وزيد . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/28ساعت 9:22  توسط اشكهاي آبي | 
هنوز بغضي كه در هواي آن آخرين ديدار جا خوش كرده بود بود، كه رفتي.پنداري تقديري بود اين ماندن بامن. قسمت را گريزي نيست.اما چرا درآن هواي ابري ناگفته دل،مجال باريدن به اين من خسته را ندادي؟ نـمي دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود يا … اصلا تو بگو در هاي وهوي رفتنت دل تو براي سكوت دل من به اندازه يك پرواز،فقط پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟! دل دل نكن،من كه گفتم ((نه گفتن))تو را هيچ وقت به دل نگرفتم.اصلا مي دانـي كه من مدتـهاست ديگرخيلي چيزها را به دل نـمي گيرم!مي پرسي از كي؟ از هـمان زمان كه بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هواي سرد انتظار يخ زد وآرزو هاي من هم!!! ازهـمان لـحظه كه بال پرواز پروانه به جرم زيبا بودن – با سوزن سرد سخاوت – آذين دفتر چه هاي سنگي شد وكسي براي غربت آن گريه كه نه،لـحظه اي سكوت هم نكرد. از هـمان زمان كه سهم ماندنـهاي عاشقانه گريه هاي كودكانه شد وسهم رفتـن هاي بـي بـهانه خنده هاي زيركانه!!! به گمانم گمان كردي فراموشم شد قرارمان برآن بود كه ديگر در ابري ترين هواي دست نوشت هايـم هم بارانـي نشوم. اما حالا يك دلـخوشي تازه پيدا كرده ام،دلـخوشي تازه من به قرار اين دل بي قرار با تو در عالـم روياست. نكند كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم. توكه اين دلـخوشي تازه را ازمن نـمي گيري؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/27ساعت 10:37  توسط اشكهاي آبي | 
با سلام خدمت دوستان عزيزي كه به اين وبلاگ هم سري زدند. نـمي دانـم براي چه دست به ايـجاد اين وبلاگ زدم.اما حالا كه اين كار را كرده ام دوست دارم يك چيز متفاوت باشه. از شـما هم درخواست مي كنم تنهايـم نگذاريد تا بتوانـم آنچه را دردل دارم به روي صفحه بياورم ونظريات دوستانم را نيز ببينم .  تامدتي پيش احساس تنهايي بد جوري عذابـم مي داد اما حالا چهارتاخواهر جديد دارم وهفت تا برادر خوب. ((قضيه اين برادر وخواهر ها را به زودي برايتان تعريف مي كنم ))  تنهايي بد دردي است،اما حالا من تنها نيستم ،من حالا 12نفرم و12نفري كه همگي من هستند. شايد اصلي ترين دليل ايجاد اين وبلاگ همين خواهر وبرادرها باشند.تمامي مطالب درون اين صفحات را به كساني تقديم مي كنم كه با من در تـمام كورانـهايـم جاري شدند،با من در تـمام بارش هايـم باريدند ، با من خنديدند و با من گريستند آنـجا كه بايد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/24ساعت 12:42  توسط اشكهاي آبي | 
ديگه از خوندن اين ترانه ها خسته شدم از صداي واژه هاي بـي صدا خسته شدم بس كه باروني نشد چشمهاي خشك آسـمون ازنـگاه سـرد وسـنگي هوا خسته شدم نـمي شه باهم يكي شيم،بيـن ما فاصله هاست از حضور من،ازاحساس شـما خسته شدم پرزدم تا دل شب،تا برسم به كهكـشون نشداز چنگ زميـن بشم رها خسته شدم قصه تكراري شده،آدمكا زندونيـن از حصـار مبـهم ثـانيه ها خسته شدم حتي قلب سرد شب خستگيامو گريه كرد نرسيد صدام به آدمـا خـستـه شـدم ((تا شقايق هست زندگي بايد كرد))
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21ساعت 12:53  توسط اشكهاي آبي | 
       كاشكي اين ديوار خراب شه

وقتي شب با آن سايه سياه سركشش در دل تنهايـم جا مي گيـرد،وقتي ميان اين هـمه خورشيد تنها شب را ازآن خود مي بينم،وقتي كسي را ندارم تا لالايي اندوه بار دلم را براي خواب خوش خيالش بـخوانم،وقتي كسي به صداي حزن آلود شبهاي انتظارم پاسخ نـمي دهد،وقتي درآسـمان تو،ستاره اي ندارم،وقتي تو نيستي تا سر دركنار من به ترانه هاي بـهاري دلـم گوش دهي،وقتي گيسوان مشكي ات را براي رقص انگشتانم ندارم ،وقتي از چشمان پر خنده ات خبري نيست،وقتي خنده هاي پر مهرت با من نيست،وقتي آفتاب رويت در شبهاي تنهاييم بي فروغ است،وقتي من مي مانـم وياد تو ودل پاره پاره ام،وقتـي تنها ترينم،وقتـي تورا ندارم،آنگاه در رويا ها قصري از شعر وترانه مي سازم.
سفره اي از غزل به وسعت تنهايي دلـم مي گسترانـم وتو را در بلندي آن با صد عشوه عاشقانه مي نشانـم وچون كودكان شروع به رقص و آواز مي كنم وچشمان پر از ناز تـو را بـا دل پر از نيازم پيوند مي دهم وتا آسـمانـهاي خيال وپروانه ها را به رقص مقابل ديدگانت وا مي دارم وتو را مي خوانـم در غزلـهايـم وبا تـمام فريادهاي دلـم برايت زمزمه مي كنم:
براي تو زاده شده ام،براي تو زندگي مي كنم،براي تو مي خوابـم وبيدار مي شوم،براي تو مي نويسم تا بـخواني وباز مي نويسم براي تو.
براي تو مي مانـم تا وقتـي كه بـمانـي،براي من بـمان تا من نيز بـمانـم،براي توبايد بـميـرم وبراي تو مي ميـرم،فقط براي تو …

                        ((تا شقايق هست زندگي بايد كرد
))
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/21ساعت 12:39  توسط اشكهاي آبي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن می ترسیدم من از بازی هفت سنگ می ترسم ،می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری سنگی مرا در بر گیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر رفتنی دوباره باز می گردیم.

پیوندهای روزانه
مسافر شب
تكيه گاه دلم
اي كاش
دلتنگي هاي دل
فطرس
زمونه بي وفا
دفتر خاطرات
دلنامه
شاهزاده ايراني
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
تنهايي
خاطره
من حالم خوبه
من ناراحتم
اعتقادي
پیوندها
محدثه
شاعر مرده
گرگ بارون ديده
رهگذر تنها
دلكده من
منهتن
سوگند
نسيم
كاشكي
مريم
احسان
فراموش شده
شكلات تلخ
عشق
دو كلمه حرف حساب
دختر پاستوريزه
هستی
آزاده
غمگين ترين نگاه
اكسيژن
خزان آرزوها
فاطيما
سايه





تعداد بازدیدکنندگان

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Daily Tip: